آغاز آسان، راه دشوار
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْهاکه عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
به بویِ نافهای کآخِر صبا زان طُرّه بُگشایدز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش، چون هر دَمجَرَس فریاد میدارد که بَربندید مَحمِلها
به مِی سجّاده رنگین کُن گَرَت پیرِ مُغان گویدکه سالِک بیخبر نَبْوَد ز راه و رسمِ منزلها
شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایلکجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟
همهْ کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخرنهان کِی مانَد آن رازی کَزو سازند مَحفلها؟
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظمَتیٰ ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا وَ اَهْمِلْها
تأمل روانشناختی
«عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها» تجربهای آشناست: آغاز هر رابطه یا مسیر مهمی پرشور و ساده به نظر میرسد و بعد دشواریها از راه میرسند. این به معنی اشتباه بودن انتخاب نیست؛ مرحلهای طبیعی در هر پیوند عمیق است. و «کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها» یادآوری میکند که گاهی احساس میکنیم کسی حال ما را نمیفهمد؛ گفتن از «شب تاریک» به کسی که میتواند بشنود، اولین قدم عبور از آن است.
پرسشی برای امشب
در رابطه یا مسیری که این روزها در آن هستی، چه چیزی اول آسان مینمود و حالا دشوار شده است؟ با چه کسی میتوانی دربارهاش حرف بزنی؟


