عکس یک حقیقت در هزار آینه
عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتادعارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد
حُسن رویِ تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد
این همه عکسِ می و نقشِ نگارین که نمودیک فروغِ رخِ ساقیست که در جام افتاد
غیرتِ عشق زبانِ همه خاصان بِبُریدکز کجا سِرِّ غمش در دهنِ عام افتاد؟
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادماینم از عهدِ ازل حاصلِ فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار؟هر که در دایرهٔ گردشِ ایام افتاد
در خَمِ زلفِ تو آویخت دل از چاهِ زَنَخآه، کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینیکار ما با رخِ ساقیّ و لبِ جام افتاد
زیرِ شمشیرِ غمش رقصکُنان باید رفتکـآن که شد کشتهٔ او نیک سرانجام افتاد
هر دَمَش با منِ دلسوخته لطفی دگر استاین گدا بین که چه شایستهٔ انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولیزین میان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد
تأمل روانشناختی
«حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد / این همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد» از رابطه میان واقعیت و برداشتهای ذهنی ما میگوید. ما جهان را از آینه ذهن خود میبینیم و گاهی نقشهای خیالی را واقعیت میپنداریم. شناختن این آینهها، اولین گام در درمانهای شناختی است.
پرسشی برای امشب
کدام «نقش» ذهنیات را ممکن است با واقعیت اشتباه گرفته باشی؟


