آب حیات در لحظه حاضر
آن کس که به دست جام داردسلطانیِ جَم مُدام دارد
آبی که خِضِر حیات از او یافتدر میکده جو که جام دارد
سررشتهٔ جان به جام بگذارکاین رشته از او نظام دارد
ما و مِی و زاهدان و تقواتا یار، سرِ کدام دارد
بیرون ز لبِ تو ساقیا نیستدر دور، کسی که کام دارد
نرگس، همه شیوههای مستیاز چشمِ خوشت به وام دارد
ذکرِ رخ و زلف تو دلم راوردیست که صبح و شام دارد
بر سینهٔ ریشِ دردمندانلعلت نمکی تمام دارد
در چاهِ ذَقَن چو حافظ ای جانحُسنِ تو دو صد غلام دارد
تأمل روانشناختی
«آبی که خضر حیات از او یافت / در میکده جو که جام دارد» با زبان رندانه میگوید سرچشمه زندگی را در جاهای دور نجوییم؛ گاهی در همین لحظه و همین حضور است. «ذکر رخ و زلف تو دلم را / وردی است که صبح و شام دارد» از قدرت تمرکز بر چیزی که دوستش داریم میگوید.
پرسشی برای امشب
«آب حیات» تو کجاست؟ چه چیزی در همین زندگی روزمره به تو جان تازه میدهد؟
فالت را با دیگران به اشتراک بگذار
نیتی تازهقدم بعدی
همه متخصصان این حوزه

