دل نازک و فریاد
روشنیِ طلعتِ تو ماه نداردپیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد
گوشهٔ ابرویِ توست منزلِ جانمخوشتر از این گوشه، پادْشاه ندارد
تا چه کُنَد با رخِ تو دودِ دلِ منآینه دانی که تابِ آه ندارد
شوخیِ نرگس نگر که پیشِ تو بشکفتچشمْ دریده، ادب نگاه ندارد
دیدم و آن چشمِ دلْسیه که تو داریجانبِ هیچ آشنا نگاه ندارد
رَطلِ گرانم ده ای مریدِ خراباتشادیِ شیخی که خانقاه ندارد
خون خور و خامُش نشین که آن دلِ نازکطاقتِ فریاد دادخواه ندارد
گو برو و آستین به خونِ جگر شویهر که در این آستانه راه ندارد
نی منِ تنها کشم تَطاولِ زلفتکیست که او داغِ آن سیاه ندارد؟
حافظ اگر سجدهٔ تو کرد مکن عیبکافرِ عشق ای صنم گناه ندارد
تأمل روانشناختی
«خون خور و خامش نشین که آن دل نازک / طاقت فریاد دادخواه ندارد» تصویر کسی است که شکایتش را فرو میخورد تا دیگری نرنجد. گاهی این ملاحظه لازم است، اما اگر همیشه شود، خشم و رنج در دل انباشته میشود. یافتن راهی آرام برای گفتن، بهتر از سکوت دائمی است.
پرسشی برای امشب
چه شکایتی را مدام «فرو میخوری»؟ آیا راهی آرام برای گفتنش هست؟


