سعی و قضا
دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کردتکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
آنچه سعی است، من اندر طلبت بنمایماین قَدَر هست که تغییرِ قضا نتوان کرد
دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دستبه فُسوسی که کُنَد خصم، رها نتوان کرد
عارضش را به مَثَل ماهِ فلک نتوان گفتنسبتِ دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالایِ من آنگه که درآید به سَماعچه محل جامهٔ جان را که قبا نتوان کرد؟
نظرِ پاک توانَد رخِ جانان دیدنکه در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکلِ عشق نه در حوصلهٔ دانشِ ماستحلِّ این نکته بدین فکرِ خطا نتوان کرد
غیرتم کُشت که محبوبِ جهانی، لیکنروز و شب عربده با خلقِ خدا نتوان کرد
من چه گویم؟ که تو را نازکیِ طبعِ لطیفتا به حَدّیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابرویِ تو محرابِ دل حافظ نیستطاعتِ غیر تو در مذهبِ ما نتوان کرد
تأمل روانشناختی
«آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم / این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد» تعادلی ظریف میان تلاش و پذیرش است: هر چه در توان داری انجام بده و آنچه بیرون از اختیار توست را بپذیر. این همان دعایی است که در درمانهای مبتنی بر پذیرش هم میشنویم: توان تغییر آنچه میشود و آرامش پذیرفتن آنچه نمیشود.
پرسشی برای امشب
در موقعیتی که این روزها درگیرش هستی، سهم «سعی» تو چیست و سهم «قضا» کدام است؟


