شب تنهایی و خیال لطف
دل از من بُرد و روی از من نهان کردخدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییَم در قصدِ جان بودخیالش لطفهایِ بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم؟که با ما نرگسِ او سر گران کرد
که را گویم که با این دردِ جانسوزطبیبم قصدِ جانِ ناتوان کرد؟
بدانسان سوخت چون شمعم که بر منصُراحی گریه و بَربَط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت استکه دردِ اشتیاقم قصدِ جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت؟که یارِ ما چُنین گفت و چُنان کرد
عدو با جانِ حافظ آن نکردیکه تیرِ چشمِ آن ابروکمان کرد
تأمل روانشناختی
«شب تنهاییم در قصد جان بود / خیالش لطفهای بیکران کرد» از نیروی یاد یک عزیز در شبهای سخت تنهایی میگوید. گاهی همین خاطرهها و یادها، ما را از تاریکی عبور میدهند. و «میان مهربانان کی توان گفت» یادآوری است که از گفتن درد به مهربانان دریغ نکنیم.
پرسشی برای امشب
در شبهای تنهایی، یاد چه کسی یا چه چیزی به تو «لطف» میکند؟


