قطره باران بر سنگ خارا
رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکردصد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیلِ سرشک ما ز دلش کین به در نَبُرددر سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوانِ دلاور نگاهدارکز تیرِ آهِ گوشهنشینان حذر نکرد
ماهی و مرغْ دوش ز افغانِ من نَخُفتوان شوخْدیده بین که سر از خواب برنکرد
میخواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمعاو خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد
جانا کدام سنگدلِ بیکفایت استکاو پیشِ زخمِ تیغِ تو جان را سپر نکرد؟
کِلکِ زبانبریدهٔ حافظ در انجمنبا کس نگفت رازِ تو تا تَرکِ سر نکرد
تأمل روانشناختی
«سیل سرشک ما ز دلش کین به در نبرد / در سنگ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد» از تلاشی میگوید که بر دل سخت دیگری اثر نمیکند. گاهی ما با تمام وجود میکوشیم کسی را تغییر دهیم و نمیشود. پذیرفتن اینکه دل دیگری در اختیار ما نیست، دردناک اما آزادکننده است.
پرسشی برای امشب
آیا مدتهاست برای تغییر دل کسی تلاش میکنی؟ اگر بپذیری در اختیار تو نیست، انرژیات را صرف چه میکنی؟


