غربت و دلتنگی
گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب
گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدارخانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناستخوش فتاد آن خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب
مینماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَتهمچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب
بس غریب افتاده است آن مور خَط، گِردِ رُخَتگرچه نَبوَد در نگارستان، خطِ مشکین غریب
گفتم ای شامِ غریبان طُرِّهٔ شبرنگِ تودر سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقامِ حیرتنددور نَبوَد گر نشیند خسته و مسکین غریب
تأمل روانشناختی
این غزل تمام از واژه «غریب» ساخته شده است؛ از کسی که در دنبال دل راه گم کرده و بستر و بالینش «خار و خاره» است. احساس غریبی فقط برای مهاجران نیست؛ میتوان در خانه خود هم غریب بود. نام بردن از این احساس و یافتن یک آشنا، نخستین درمان غربت است.
پرسشی برای امشب
در کجای زندگیات احساس «غریبی» میکنی؟ کدام آشنا میتواند این حس را کمی گرمتر کند؟


