آنچه میجویی در خود توست
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکردوآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون استطلب از گمشدگانِ لبِ دریا میکرد
مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوشکاو به تأییدِ نظر حلِّ معمّا میکرد
دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دستواندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جامِ جهانبین به تو کِی داد حکیم؟گفت آن روز که این گنبدِ مینا میکرد
بیدلی در همهاحوال خدا با او بوداو نمیدیدش و از دور خدارا میکرد
اینهمه شعبدهٔ خویش که میکرد اینجاسامری پیشِ عصا و یدِ بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلندجُرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیضِ روحُالقُدُس ار باز مدد فرمایددیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
گفتمش سلسلهٔ زلفِ بُتان از پیِ چیست؟گفت حافظ گلهای از دلِ شیدا میکرد
تأمل روانشناختی
«سالها دل طلب جام جم از ما میکرد / وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد» توصیف دقیق چیزی است که در اتاق مشاوره بارها دیده میشود: سالها دنبال تأیید، آرامش یا ارزشمندی در بیرون میگردیم، در حالی که بخش مهمی از آن در درون خودمان است. خودشناسی یعنی برگشتن به همین «جام جم» درونی.
پرسشی برای امشب
چه چیزی را این روزها از دیگران طلب میکنی که شاید بتوانی تکهای از آن را به خودت بدهی؟


