غبار ره بنشان تا ببینی
به سِرِّ جامِ جم آنگه نظر توانی کردکه خاکِ میکده کُحلِ بَصَر توانی کرد
مباش بی می و مُطرب که زیرِ طاقِ سپهربدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
گُلِ مرادِ تو آنگه نقاب بُگْشایدکه خدمتش چو نسیمِ سحر توانی کرد
گدایی درِ میخانه طُرفه اِکسیریستگر این عمل بِکُنی، خاکْ زر توانی کرد
به عزمِ مرحلهٔ عشق پیش نِه قدمیکه سودها کنی ار این سفر توانی کرد
تو کز سرایِ طبیعت نمیروی بیرونکجا به کویِ طریقت گذر توانی کرد
جمالِ یار ندارد نقاب و پرده ولیغبارِ رَه بِنِشان تا نظر توانی کرد
بیا که چارهٔ ذوقِ حضور و نظم اموربه فیضبخشیِ اهلِ نظر توانی کرد
ولی تو تا لبِ معشوق و جامِ مِی خواهیطمع مدار که کارِ دگر توانی کرد
دلا ز نورِ هدایت گر آگهی یابیچو شمع، خندهزنان تَرکِ سر توانی کرد
گر این نصیحتِ شاهانه بشنوی حافظبه شاهراهِ حقیقت گذر توانی کرد
تأمل روانشناختی
«جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی / غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد» میگوید حقیقت پنهان نیست؛ این غبار ذهن ماست که مانع دیدن میشود. آرام کردن ذهن، تمرین ذهنآگاهی و فاصله گرفتن از هیاهو، همان «نشاندن غبار» است. و «به عزم مرحلهٔ عشق پیش نه قدمی» دعوتی به شروع است.
پرسشی برای امشب
چه «غباری» این روزها نمیگذارد چیزها را روشن ببینی؟ چطور میتوانی آن را بنشانی؟


