روز، وقت کسب هنر
ساقی ار باده از این دست به جام اندازدعارفان را همه در شُربِ مُدام اندازد
ور چُنین زیرِ خَم زلف نهد دانهٔ خالای بسا مرغِ خِرَد را که به دام اندازد
ای خوشا دولتِ آن مست که در پایِ حریفسر و دستار نداند که کدام اندازد
زاهدِ خام که انکارِ مِی و جام کندپخته گردد چو نظر بر میِ خام اندازد
روز در کسبِ هنر کوش که مِی خوردنِ روزدلِ چون آینه، در زنگِ ظَلام اندازد
آن زمان وقتِ میِ صبح فروغ است که شبگِردِ خَرگاهِ افق پردهٔ شام اندازد
باده با محتسبِ شهر ننوشی زنهاربخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
حافظا سر ز کُلَه گوشهٔ خورشید برآربختت ار قرعه بدان ماهِ تمام اندازد
تأمل روانشناختی
«روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز / دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد» از تعادل میان کار و استراحت میگوید: روز برای تلاش و شب برای آسودن. نظم در زمانبندی، به سلامت روان کمک میکند. و «زاهد خام... پخته گردد» یادآوری است که تجربه، آدمها را پخته میکند.
پرسشی برای امشب
روزهایت چقدر به «کسب هنر» و شبهایت چقدر به آرامش میگذرد؟ این تعادل را چطور بهتر میکنی؟


