این طوفان به صد گوهر نمیارزد
دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمیارزدبه می بفروش دلقِ ما، کز این بهتر نمیارزد
به کویِ می فروشانش، به جامی بر نمیگیرندزهی سجادهٔ تقوا که یک ساغر نمیارزد
رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رُخ برتابچه افتاد این سر ما را که خاکِ در نمیارزد؟
شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج استکلاهی دلکش است اما به تَرکِ سر نمیارزد
چه آسان مینمود اول غمِ دریا به بوی سودغلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
تو را آن بِهْ که رویِ خود ز مشتاقان بپوشانیکه شادیِّ جهانگیری، غمِ لشکر نمیارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بگذرکه یک جو مِنَّتِ دونان دو صد من زر نمیارزد
تأمل روانشناختی
«چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود / غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد» از ارزیابی دوباره یک تصمیم میگوید؛ وقتی میفهمیم بهای چیزی بیش از ارزشش است. و «یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد» عزت نفس را بالاتر از سود مادی قرار میدهد.
پرسشی برای امشب
آیا در «دریایی» هستی که طوفانش بیش از گوهرش است؟ بازنگری در این تصمیم چه شکلی دارد؟


