دلی که قرعهاش بر غم افتاد
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زدعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشتعینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزدبرق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ رازدست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد
دیگران قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدنددل غمدیدهٔ ما بود که هم بر غم زد
جانِ عِلْوی هوسِ چاهِ زنخدان تو داشتدست در حلقهٔ آن زلفِ خَم اندر خَم زد
حافظ آن روز طربنامهٔ عشق تو نوشتکه قلم بر سرِ اسبابِ دلِ خُرَّم زد
تأمل روانشناختی
«دیگران قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند / دل غمدیدهٔ ما بود که هم بر غم زد» حال کسی است که فکر میکند همه شادند جز او. این مقایسه، اغلب ناعادلانه است چون غم دیگران را نمیبینیم. اما حافظ همین غم را به سرچشمه شعر تبدیل کرد؛ گاهی حساسیت ما، منبع خلاقیت و عمق ماست.
پرسشی برای امشب
آیا فکر میکنی سهم تو از زندگی فقط غم است؟ این حساسیت چه عمقی به تو داده است؟


