بر آستانهٔ تسلیم
اگر روم ز پِیاش فتنهها برانگیزدور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
و گر به رهگذری یک دَم از وفاداریچو گَرد در پِیاش افتم چو باد بُگْریزد
و گر کنم طلبِ نیم بوسه صد افسوسز حُقِّهٔ دهنش چون شکر فرو ریزد
من آن فریب که در نرگسِ تو میبینمبس آبروی که با خاک ره برآمیزد
فراز و شیب بیابان عشق، دامِ بلاستکجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده بازهزار بازی از این طُرفهتر برانگیزد
بر آستانهٔ تسلیم سر بِنِه حافظکه گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد
تأمل روانشناختی
این غزل از رابطهای پرتنش میگوید که هم رفتن و هم ماندن در آن سخت است: «اگر روم ز پیاش فتنهها برانگیزد / ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد». و پایان آن پیشنهادی آرام دارد: «بر آستانهٔ تسلیم سر بنه حافظ / که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد». گاهی جنگیدن با آنچه تغییر نمیکند، فقط رنج را بیشتر میکند.
پرسشی برای امشب
با چه چیزی در زندگیات «ستیزه» میکنی که شاید پذیرفتنش آرامترت کند؟


