چنان بزی که غباری به خاطری نرسد
به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسدتو را در این سخن، انکارِ کارِ ما نرسد
اگرچه حُسنفروشان به جلوه آمدهاندکسی به حُسن و ملاحت به یارِ ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرمِ رازبه یارِ یک جهت حقگزارِ ما نرسد
هزار نقش برآید ز کِلکِ صُنع و یکیبه دلپذیری نقشِ نگارِ ما نرسد
هزار نقد به بازارِ کائنات آرندیکی به سکهٔ صاحب عیارِ ما نرسد
دریغ قافله عمر کآنچنان رفتندکه گَردشان به هوایِ دیارِ ما نرسد
دلا ز رنجِ حسودان مرنج و واثق باشکه بد به خاطرِ امیدوارِ ما نرسد
چنان بِزی که اگر خاکِ ره شوی کس راغبارِ خاطری از رهگذارِ ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرحِ قصهٔ اوبه سمعِ پادشهِ کامگارِ ما نرسد
تأمل روانشناختی
«چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را / غبار خاطری از رهگذار ما نرسد» آرمانی ساده و عمیق است: چنان زندگی کنیم که حتی پس از ما، کسی از ما رنجیده نباشد. و «دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش» یادآوری است که رنجش دیگران را بیش از حد به دل نگیریم.
پرسشی برای امشب
دوست داری آدمها پس از دیدارت با چه حسی بروند؟


