شاید ملاقاتی دوباره نباشد
هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشدپای از این دایره بیرون نَنِهَد تا باشد
من چو از خاکِ لحد لالهصفت برخیزمداغِ سودای توام سِرِّ سُویدا باشد
تو خود ای گوهرِ یکدانه کجایی آخِرکز غمت دیدهٔ مردم همه دریا باشد
از بُنِ هر مژهام آب روان است بیااگرت میلِ لبِ جوی و تماشا باشد
چون گل و مِی دمی از پرده برون آی و درآکه دگرباره ملاقات نه پیدا باشد
ظِلِّ مَمدودِ خَمِ زلفِ توام بر سر بادکاندر این سایه قرارِ دلِ شیدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آریسرگرانی صفتِ نرگسِ رعنا باشد
تأمل روانشناختی
«چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ / که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد» یادآوری کوتاهی است که فرصت دیدار عزیزان همیشگی نیست. چه بسیار دیدارها که به تعویق افتادند و دیگر اتفاق نیفتادند. دیدار امروز، ارزشی دارد که فردا شاید نداشته باشد.
پرسشی برای امشب
دیدار با چه کسی را مدام به تعویق انداختهای؟ این هفته چطور میتوانی آن را ممکن کنی؟


