محک تجربه
نقدِ صوفی نه همه صافیِ بیغَش باشدای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشد
صوفیِ ما که ز وِردِ سحری مست شدیشامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بُوَد گر محکِ تجربه آید به میانتا سیهروی شود هر که در او غَش باشد
خَطِّ ساقی گر از این گونه زند نقش بر آبای بسا رُخ که به خونآبه مُنَقَّش باشد
نازپروردِ تَنَعُّم نبَرَد راه به دوستعاشقی شیوهٔ رندانِ بلاکش باشد
غمِ دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخورحیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشد
دلق و سجادهٔ حافظ ببَرَد بادهفروشگر شرابش ز کفِ ساقی مَهوَش باشد
تأمل روانشناختی
«خوش بود گر محک تجربه آید به میان / تا سیهروی شود هر که در او غش باشد» از ارزش تجربه برای شناخت واقعی آدمها و ادعاها میگوید. و «حیف باشد دل دانا که مشوش باشد» یادآوری است که دانایی، باید به آرامش دل منجر شود نه به نگرانی بیشتر.
پرسشی برای امشب
کدام «ادعا» یا رابطه را باید با «محک تجربه» بسنجی؟ و دل دانای تو چرا مشوش است؟


