تقدیر و پذیرش آنچه هستیم
خَمی که ابرویِ شوخِ تو در کمان انداختبه قصد جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالَم، که رنگ الفت بودزمانه طرح محبّت، نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کردفریبِ چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت
شرابخورده و خِویکرده میرَوی به چمنکه آبِ روی تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاهِ چمن، دوش، مست، بگذشتمچو از دهانِ تواَم غنچه در گُمان انداخت
بنفشه طُرِّهٔ مفتول خود گره میزدصبا حکایتِ زلفِ تو در میان انداخت
ز شَرمِ آن که به روی تو نسبتش کردمسمن به دستِ صبا، خاک در دهان انداخت
من از ورع، مِی و مطرب ندیدمی زین پیشهوای مغبچگانم در این و آن انداخت
کنون به آبِ میِ لعل، خرقه میشویَمنصیبهٔ ازل از خود نمیتوان انداخت
مگر گشایشِ حافظ در این خرابی بودکه بخششِ ازلش، در میِ مغان انداخت
جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمانمرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت
تأمل روانشناختی
«نصیبهٔ ازل از خود نمیتوان انداخت» از پذیرش بخشهایی از وجود ما میگوید که انتخابشان نکردهایم: خلقوخو، پیشینه و حساسیتهایمان. پذیرش این بخشها به معنی تسلیم نیست؛ نقطه شروع رشد واقعی است. کسی که با خودش در جنگ است، انرژی کمی برای تغییر واقعی دارد.
پرسشی برای امشب
کدام ویژگی خودت را سالهاست میخواهی «دور بیندازی»؟ اگر کمی آن را بپذیری، چه تغییری حس میکنی؟


