غریب و دلتنگ وطن
خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشدنه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد
من آن نگینِ سلیمان به هیچ نَسْتانَمکه گاه گاه بر او دستِ اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریمِ وصالرقیب محرم و حِرمان نصیبِ من باشد
هُمای گو مَفِکَن سایهٔ شرف هرگزدر آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد
بیانِ شوق چه حاجت؟ که سوز آتش دلتوان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوایِ کویِ تو از سر نمیرود آریغریب را دلِ سرگشته با وطن باشد
به سانِ سوسن اگر دَهزبان شود حافظچو غنچه پیشِ تواش مُهر بر دهن باشد
تأمل روانشناختی
«هوای کوی تو از سر نمیرود آری / غریب را دل سرگشته با وطن باشد» دلتنگی مهاجر و دورافتاده را به زیبایی بیان میکند. دل، حتی در دورترین جاها، به خانه وصل است. پذیرفتن این دلتنگی و ساختن پیوندهای تازه در کنار پیوندهای قدیم، راه سازگاری است.
پرسشی برای امشب
دل تو با کدام «وطن» یا خانه است؟ در جایی که هستی، چطور میتوانی تکهای از آن خانه را بسازی؟


