زمان خوشدلی را دریاب
خوش آمد گُل وز آن خوشتر نباشدکه در دستت بجز ساغر نباشد
زمانِ خوشدلی دریاب و دُر یابکه دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و مِی خور در گلستانکه گُل تا هفتهٔ دیگر نباشد
ایا پُرلعل کرده جامِ زَرّینببخشا بر کسی کش زر نباشد
بیا ای شیخ و از خُمخانهٔ ماشرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرسِ ماییکه عِلمِ عشق در دفتر نباشد
ز من بنیوش و دل در شاهدی بندکه حُسنش بستهٔ زیور نباشد
شرابی بیخمارم بخش یا ربکه با وی هیچ دردِ سر نباشد
من از جان بندهٔ سلطان اویسماگر چه یادش از چاکر نباشد
به تاجِ عالم آرایش که خورشیدچنین زیبندهٔ افسر نباشد
کسی گیرد خطا بر نظمِ حافظکه هیچش لطف در گوهر نباشد
تأمل روانشناختی
«زمان خوشدلی دریاب و در یاب / که دایم در صدف گوهر نباشد» و «غنیمت دان... که گل تا هفتهٔ دیگر نباشد» دو یادآوری درباره ناپایداری لحظههای خوش است. و «که علم عشق در دفتر نباشد» میگوید برخی دانشها فقط با تجربه زیسته به دست میآیند.
پرسشی برای امشب
کدام «گوهر» زندگیات را امروز میتوانی دریابی، پیش از آنکه بگذرد؟


