اگر اکنون نه، کی؟
مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شدقضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشتمگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟
مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودندهر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخشکه سازِ شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد
مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزمکنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقیدلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ حافظکه زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
تأمل روانشناختی
«شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی / دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد» پرسشی صریح است: وقتی همه شرایط فراهم است، منتظر چه هستی؟ بسیاری از ما منتظر لحظه «کامل» میمانیم و فرصتهای خوب را از دست میدهیم.
پرسشی برای امشب
چه چیزی را مدام به «وقتی شرایط بهتر شد» موکول میکنی، در حالی که شرایط همین حالا کافی است؟


