رفیق و مونس دل رمیده
ستارهای بدرخشید و ماهِ مجلس شددل رمیدهٔ ما را رفیق و مونس شد
نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشتبه غمزه مسألهآموزِ صد مُدَرِّس شد
به بویِ او دلِ بیمارِ عاشقان چو صبافدایِ عارضِ نسرین و چشمِ نرگس شد
به صدرِ مَصطَبهام مینِشانَد اکنون دوستگدایِ شهر نِگَه کُن که میرِ مجلس شد
خیالِ آبِ خِضِر بست و جامِ اسکندربه جرعهنوشیِ سلطان ابوالفَوارِس شد
طربسرایِ محبت کنون شود مَعمورکه طاقِ اَبرویِ یارِ مَنَش مهندس شد
لب از تَرَشُّحِ مِی پاک کن برایِ خداکه خاطرم به هزاران گُنَه مُوَسوِس شد
کرشمهٔ تو شرابی به عاشقان پیمودکه عِلم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد
چو زر عزیزِ وجود است نظمِ من، آریقبولِ دولتیان کیمیایِ این مس شد
ز راهِ میکده یاران عِنان بگردانیدچرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
تأمل روانشناختی
«ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد / دل رمیدهٔ ما را رفیق و مونس شد» از پیدا شدن همدمی میگوید که دل گریزان را آرام میکند. گاهی یک حضور تازه، همه چیز را دگرگون میکند. و «گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد» یادآوری است که جایگاهها تغییر میکنند و امید همیشه هست.
پرسشی برای امشب
چه کسی برای «دل رمیده» تو رفیق و مونس است؟ آیا این را به او گفتهای؟


