یاران را چه شد
یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد؟دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیرهگون شد، خضر فرخپِی کجاست؟خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که «یاری داشت حقِّ دوستی»حقشناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟
لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سالهاستتابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیارمهربانی کِی سر آمد؟ شهرِ یاران را چه شد؟
گویِ توفیق و کرامت، در میان افکندهاندکس به میدان در نمیآید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاستعندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمیسازد، مگر عودش بسوخت؟کس ندارد ذوقِ مستی، مِیگساران را چه شد؟
حافظ اسرارِ الهی کَس نمیداند، خموشاز که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟
تأمل روانشناختی
«یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد / دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد» حسرت روزگاری است که در آن مهربانی و دوستی کمیاب شده است. این احساس تنهایی در جامعه، امروز هم آشناست. شاید پاسخ، این باشد که خودمان «یاری» را از نو آغاز کنیم.
پرسشی برای امشب
اگر احساس میکنی «یاران» کم شدهاند، امروز خودت چطور میتوانی یار کسی باشی؟


