سوختن در دوری
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداختجانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت
سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمعدوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من استچون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُردخانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمیکه نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
تأمل روانشناختی
«تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت» از دردی میگوید که دوری یک عزیز به جان میاندازد؛ آنقدر که «دل بیگانه» هم برای او میسوزد. سوگ و دلتنگی گاهی جسم را هم درگیر میکند: بیخوابی، بیاشتهایی و خستگی. حافظ در پایان میگوید «ترک افسانه بگو»؛ شاید یعنی به جای تکرار بیپایان داستان درد، لحظهای را برای مراقبت از خود بگذاریم.
پرسشی برای امشب
دوری از چه کسی یا چه چیزی این روزها در جسم و جانت حس میشود؟ امروز چه مراقبت کوچکی از خودت میکنی؟


