گاه عمارت دل
دوش از جنابِ آصف، پیکِ بشارت آمدکز حضرتِ سلیمان، عشرت اشارت آمد
خاکِ وجود ما را، از آبِ دیده گِل کنویرانسرایِ دل را، گاهِ عمارت آمد
این شرحِ بینهایت، کز زلفِ یار گفتندحرفیست از هزاران، کاَندر عبارت آمد
عیبم بپوش زنهار، ای خرقهٔ مِیآلودکآن پاکْ پاکدامن، بهرِ زیارت آمد
امروز جایِ هر کس، پیدا شود ز خوبانکآن ماهِ مجلسافروز، اندر صدارت آمد
بر تختِ جم که تاجش، معراجِ آسمان استهمّت نگر که موری، با آن حقارت آمد
از چشمِ شوخش ای دل! ایمانِ خود نگه دارکآن جادویِ کمانکش، بر عزمِ غارت آمد
آلودهای تو حافظ، فیضی ز شاه درخواهکآن عنصرِ سَماحت، بهرِ طهارت آمد
دریاست مجلسِ او، دَریاب وقت و دُر یابهان ای زیانرسیده وقتِ تجارت آمد
تأمل روانشناختی
«خاک وجود ما را از آب دیده گل کن / ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد» از لحظه بازسازی دل پس از ویرانی میگوید. اشکها میتوانند مصالح ساختن دوباره باشند. و «هان ای زیانرسیده وقت تجارت آمد» امیدی است برای کسی که زیان دیده: فرصت جبران رسیده است.
پرسشی برای امشب
اگر امروز «گاه عمارت» دل تو باشد، اولین آجر این بازسازی چیست؟


