از فکر تفرقه بازآ
صبا به تهنیتِ پیرِ مِیفروش آمدکه موسمِ طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیحنفس گشت و باد نافهگشایدرخت سبز شد و مرغ دَر خروش آمد
تنورِ لاله چنان برفروخت بادِ بهارکه غنچه غرقِ عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوشِ هوش نیوش از من و به عشرت کوشکه این سخن سَحَر از هاتفم به گوش آمد
ز فکرِ تفرقه بازآی تا شوی مجموعبه حکمِ آنکه چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغِ صبح ندانم که سوسنِ آزادچه گوش کرد که با دَه زبان خموش آمد
چه جایِ صحبتِ نامحرم است مجلسِ انس؟سرِ پیاله بپوشان که خرقهپوش آمد
ز خانقاه به میخانه میرود حافظمگر ز مستیِ زهدِ ریا به هوش آمد
تأمل روانشناختی
«ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع» دعوتی به جمع کردن ذهن پراکنده است. ذهنی که در هزار جا سرگردان است، آرام نمیگیرد. تمرین تمرکز و حضور در لحظه، همان «مجموع شدن» است. و فصل بهار در این غزل، نماد تازه شدن پس از پراکندگی زمستان است.
پرسشی برای امشب
ذهن تو این روزها در چند جا «پراکنده» است؟ چه کاری کمک میکند «مجموع» شوی؟


