صدای سخن عشق
هر که شد مَحرمِ دل در حرمِ یار بِمانْدوان که این کار ندانست در انکار بِمانْد
اگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکنشُکرِ ایزد که نه در پردهٔ پندار بِمانْد
صوفیان واسِتَدَنْد از گروِ مِی همه رَخْتدلقِ ما بود که در خانهٔ خَمّار بِمانْد
محتسب شیخ شد و فِسقِ خود از یاد بِبُردقصّهٔ ماست که در هر سرِ بازار بِمانْد
هر مِیِ لعل کز آن دستِ بلورین سِتَدیمآبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بِمانْد
جز دلِ من کز ازل تا به ابد عاشق رفتجاودان کس نشنیدیم که در کار بِمانْد
گشت بیمار که چون چشمِ تو گردد نرگسشیوهٔ تو نَشُدَش حاصل و بیمار بِمانْد
از صدایِ سخنِ عشق ندیدم خوشتریادگاری که در این گنبدِ دَوّار بِمانْد
داشتم دلقی و صد عیبِ مرا میپوشیدخرقه رهنِ مِی و مطرب شد و زُنّار بِمانْد
بر جمالِ تو چنان صورتِ چین حیران شدکه حدیثش همهجا در در و دیوار بِمانْد
به تماشاگَهِ زلفش دلِ حافظ روزیشد که بازآید و جاوید گرفتار بِمانْد
تأمل روانشناختی
«از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند» میگوید آنچه از ما میماند، عشقی است که ورزیدهایم. و «شکر ایزد که نه در پردهٔ پندار بماند» از رهایی از توهمات و پندارها میگوید. بیرون آمدن از «پرده پندار»، نخستین گام دیدن واقعیت است.
پرسشی برای امشب
دوست داری چه «یادگاری» از تو در دل آدمها بماند؟


