دل به وفای دیگران مبند
ای پستهٔ تو خنده زده بر حدیثِ قندمشتاقم از برای خدا یک شِکَر بخند
طوبی ز قامتِ تو نیارد که دَم زندزین قصّه بگذرم که سخن میشود بلند
خواهی که برنخیزدت از دیده رودِ خوندل در وفایِ صحبتِ رودِ کسان مَبَند
گر جلوه مینمایی و گر طعنه میزنیما نیستیم معتقدِ شیخِ خودپسند
ز آشفتگیِ حالِ من آگاه کِی شود؟آن را که دل نگشت گرفتارِ این کمند
بازارِ شوق گرم شد آن سروْقد کجاست؟تا جانِ خود بر آتش رویش کُنم سپند
جایی که یارِ ما به شِکَرخنده دَم زندای پسته کیستی تو، خدا را به خود مخند
حافظ چو تَرکِ غمزهٔ تُرکان نمیکنیدانی کجاست جای تو؟ خوارزم یا خُجَند
تأمل روانشناختی
«خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون / دل در وفای صحبت رود کسان مبند» هشداری است درباره وابستگی کامل به وفای دیگران. وقتی همه امنیت عاطفی ما به رفتار یک نفر گره بخورد، بسیار آسیبپذیر میشویم. پیوند عمیق خوب است؛ اما در کنار آن، به خود و شبکهای از پیوندها هم تکیه کنیم.
پرسشی برای امشب
امنیت عاطفی تو چقدر به یک نفر وابسته است؟ چه منابع دیگری از آرامش داری؟


