حال دل را با خامان مگو
حَسْبِ حالی نَنِوِشتی و شد ایّامی چندمَحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟
ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسیدهم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چند
چون مِی از خُم به سبو رفت و گُل افکند نقابفرصتِ عیش نگه دار و بزن جامی چند
قندِ آمیخته با گُل نه علاجِ دلِ ماستبوسهای چند برآمیز به دشنامی چند
زاهد از کوچهٔ رندان به سلامت بگذرتا خرابت نکند صحبتِ بدنامی چند
عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگونفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند
ای گدایانِ خرابات خدا یارِ شماستچشمِ اِنعام مدارید ز اَنعامی چند
پیرِ میخانه چه خوش گفت به دُردیکشِ خویشکه مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند
حافظ از شوقِ رخِ مِهرفروغِ تو بسوختکامگارا نظری کن سویِ ناکامی چند
تأمل روانشناختی
«پیر میخانه چه خوش گفت به دردیکش خویش / که مگو حال دل سوخته با خامی چند» درسی در انتخاب مخاطب است: درد دل را با کسی بگو که آن را میفهمد. و «عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو» دعوتی است به دیدن منصفانه؛ هر چیزی را با هر دو رویش ببین.
پرسشی برای امشب
حال دلت را با چه کسانی در میان میگذاری؟ آیا آنها کسانیاند که «میفهمند»؟


