نجات از غصه در سحر
دوش وقتِ سَحَر، از غُصّه نجاتم دادندواندر آن ظلمتِ شب، آبِ حیاتم دادند
بیخود از شَعْشَعِهٔ پرتوِ ذاتم کردندباده از جامِ تَجَلّیِّ صفاتم دادند
چه مبارکسَحَری بود و چه فرخندهشبیآن شبِ قدر که این تازهبراتم دادند
بعد از این رویِ من و آینهٔ وصفِ جمالکه در آن جا خبر از جلوهٔ ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت دادکه بِدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شِکر کز سخنم میریزداَجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند
همّتِ حافظ و انفاسِ سحرخیزان بودکه ز بندِ غمِ ایّام نجاتم دادند
تأمل روانشناختی
«دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند» از لحظه رهایی پس از دورهای طولانی رنج میگوید. و «این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد / اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند» نشان میدهد صبر و تحمل، گاهی میوهای شیرین دارد.
پرسشی برای امشب
کدام دوره سخت را پشت سر گذاشتهای که پس از آن چیزی شیرین به دست آوردی؟


