همدلی با هفتاد و دو ملت
دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدندگِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند
ساکنانِ حرمِ سِتر و عفافِ ملکوتبا منِ راهنشین، بادهٔ مستانه زدند
آسمان بارِ امانت نتوانست کشیدقرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند
جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنهچون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند
شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتادصوفیان، رقصکنان، ساغرِ شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمعآتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند
کس چو حافظ نَگُشاد، از رخِ اندیشه نقابتا سرِ زلفِ سخن را، به قلم شانه زدند
تأمل روانشناختی
«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند» دعوتی به همدلی است: بسیاری از اختلافها از جایی میآیند که هر کس فقط بخشی از حقیقت را دیده است. وقتی بهجای «چه کسی درست میگوید» بپرسیم «او از کجا به این نگاه رسیده»، دعوا به گفتگو تبدیل میشود. و «شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد» از ارزش آشتی میگوید.
پرسشی برای امشب
با چه کسی — شاید خودت — دلت میخواهد «صلح» کنی؟ اولین قدم کوچک برای آن چه میتواند باشد؟


