گل بیخار کجاست
ای نسیمِ سحر آرامگَهِ یار کجاست؟منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عَیّار کجاست؟
شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیشآتشِ طور کجا موعدِ دیدار کجاست؟
هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارددر خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟
آنکس است اهلِ بشارت که اشارت داندنکتهها هست بسی مَحرمِ اسرار کجاست؟
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار استما کجاییم و مَلامتگرِ بیکار کجاست؟
باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَشکاین دلِ غمزده سرگشته گرفتار کجاست؟
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مُشکین کو؟دل ز ما گوشه گرفت ابرویِ دلدار کجاست؟
ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیّاست ولیعیش بییار مُهیّا نشود یار کجاست؟
حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنجفکرِ معقول بفرما گُلِ بیخار کجاست؟
تأمل روانشناختی
«فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست» پاسخی کوتاه به کمالگرایی است: هیچ رابطه، شغل یا زندگیای بدون خار نیست. انتظار گل بیخار ما را دائماً ناراضی نگه میدارد. و «عیش بییار مهیا نشود» یادآوری میکند که حتی کاملترین شرایط بیرونی، بدون پیوند انسانی، خالی است.
پرسشی برای امشب
در کدام بخش زندگیات دنبال «گل بیخار» هستی؟ اگر خارها را بپذیری، از آن گل چه لذتی میتوانی ببری؟


