عاقلان نقطهٔ پرگارند
در نظربازی ما، بیخبران، حیرانندمن، چنینم که نمودم؛ دگر ایشان دانند
عاقلان، نقطهٔ پرگار وجودند ولیعشق داند که در این دایره، سرگردانند
جلوهگاه رخ او، دیدهٔ من، تنها نیستماه و خورشید، همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیریندهنان بست خداما، همه، بنده و این قوم، خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریمآه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نستانند!
وصل خورشید به شبپرّهٔ اعمیٰ نرسدکه در آن آینه، صاحبنظران، حیرانند
لاف عشق و گِله از یار؟ زهی لاف دروغ!عشقبازانِ چُنین، مستحقِ هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کارورنه مستوری و مستی، همهکس نتْوانند
گر به نُزهتگهِ ارواح بَرَد بویِ تو، بادعقل و جان، گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندیِ «حافظ» نکند فهم، چه شد؟دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشهٔ ما، مغبَچگانبعد از این، خرقهٔ صوفی به گرو نستانند
تأمل روانشناختی
«عاقلان نقطهٔ پرگار وجودند ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند» میگوید عقل به ما مرکز و ثبات میدهد، اما عشق نشان میدهد همه در این دایره سرگردانیم. و «لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ» یادآوری است که عشق واقعی، همراه با پذیرش است نه شکایت دائمی.
پرسشی برای امشب
در رابطههایت چقدر «گله» و چقدر «پذیرش» هست؟


