پیاده و همرهان سوار
غُلَامِ نَرْگِسِ مَسْتِ تو، تاجداراناَنْدخَرابِ بادِهٔ لَعْلِ تو، هوشیاراناَنْد
تو را صَبا و مَرا آبِ دیدِه شُد غَمّازوَگَرنَه عاشِق و مَعْشوق، رازداراناَنْد
زِ زیرِ زُلْفِ دوتا چون گُذَر کُنی، بِنْگرکِه اَز یَمین و یَسارت چِه سوگواراناَنْد!
گُذار کُن چو صَبا بَر بَنَفْشِهزار! و بِبینکِه اَز تَطاوُلِ زُلْفَت چِه بیقَراراناَنْد!
نَصیبِ ماست بِهِشْت، اِی خُداشِناس! بُرو!کِه مُستَحَقِّ کِرامَت، گُناهکاراناَنْد
نَه مَن بر آن گُلِ عارِض، غَزَل سُرایم و بَسکه عَنْدَلیبِ تو اَز هَر طَرَف، هزاراناَنْد
تو دَسْتگیر شو! اِی خِضْرِ پِیخُجَسْتِه! کِه مَنپیادِه میرَوَم و هَمْرَهان، سَواراناَنْد
بیا به مِیکَدِه! و چِهْرِه، اَرغَوانی کُن!مَرو بِه صومَعِه کآنجا سیاهکاراناَنْد!
خَلاصِ «حافِظ» از آن زُلْفِ تابدار مَباد!کِه بَسْتِگانِ کَمَنْدِ تو، رَسْتگاراناَنْد
تأمل روانشناختی
«تو دستگیر شو ای خضر پیخجسته که من / پیاده میروم و همرهان سوارانند» احساس آشنای عقب ماندن از دیگران است. مقایسه با کسانی که «سوارند»، ما را ناامید میکند. اما هر کس سرعت و مسیر خود را دارد؛ و درخواست کمک از «خضر»ی راهنما، شرم ندارد.
پرسشی برای امشب
در کدام بخش زندگی احساس میکنی «پیادهای و دیگران سوارند»؟ اگر مسیر خودت را ببینی، چه پیشرفتی کردهای؟


