خوش برآ با غصه
شاهدان گر دلبری زین سان کنندزاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخِ نرگس بِشْکُفدگُلرُخانَش دیده نرگسدان کنند
ای جوانِ سَروقَد! گویی بِبَرپیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سرِ خود حُکم نیستهر چه فرمانِ تو باشد آن کنند
پیشِ چشمم کمتر است از قطرهایاین حکایتها که از طوفان کنند
یارِ ما چون گیرد آغازِ سَماعقُدسیان بر عرش دستافشان کنند
مردمِ چشمم به خون آغشته شددر کجا این ظلم بر انسان کنند؟
خوش برآ با غصه، ای دل! کاَهلِ رازعیشِ خوش در بوتهٔ هجران کنند
سر مکش حافظ ز آهِ نیمشبتا چو صبحت، آینه رخشان کنند
تأمل روانشناختی
«خوش برآ با غصه ای دل کاهل راز / عیش خوش در بوتهٔ هجران کنند» دعوتی به پذیرش غم است، نه جنگیدن با آن. کسانی که با غم کنار میآیند، در دل آن هم لحظههای خوش پیدا میکنند. و «سر مکش حافظ ز آه نیمشب» یادآوری است که ابراز غم، آیینه دل را روشن میکند.
پرسشی برای امشب
اگر به جای جنگیدن با غمت، کمی «با آن کنار بیایی»، چه تغییری حس میکنی؟


