فاصله میان آنچه هستیم و آنچه باید باشیم
صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خِرقِهٔ سالوسکجاست دِیرِ مُغان و شرابِ ناب کجا؟
چه نسبت است به رِندی صَلاح و تقوا را؟سماعِ وَعظ کجا نغمهٔ رَباب کجا؟
ز رویِ دوست دلِ دشمنان چه دریابد؟چراغِ مُرده کجا؟ شمعِ آفتاب کجا؟
چو کُحلِ بینشِ ما خاکِ آستانِ شماستکجا رَویم بفرما ازین جناب، کجا
مَبین به سیبِ زَنَخدان که چاه در راه استکجا همی رَوی ای دل بدین شتاب کجا؟
بِشُد! که یادِ خوشش باد روزگارِ وصالخود آن کِرِشمه کجا رفت و آن عِتاب کجا؟
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوستقرار چیست صبوری کدام و خواب کجا؟
تأمل روانشناختی
«صلاح کار کجا و منِ خراب کجا» صدای آشنای خودِ منتقد است؛ همان صدایی که فاصله ما با تصویر «آدم درست» را بزرگ میکند. حافظ این فاصله را صادقانه میبیند اما در آن نمیماند؛ دلتنگ وصال است و بیقرار. در روانشناسی، دیدن فاصله بدون سرزنش، شرط حرکت است: کسی که خودش را مدام محکوم کند، توان قدم برداشتن ندارد.
پرسشی برای امشب
امروز با خودت با کدام جمله حرف میزنی: «من خرابم» یا «من در راهم»؟ اگر دوستی جای تو بود، چه به او میگفتی؟


