صداقت بهتر از ریا
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاستمی ز خُمخانه بهجوش آمد و می باید خواست
نوبهٔ زهدفروشانِ گرانجان بگذشتوقتِ رندی و طرب کردنِ رندان پیداست
چه ملامت بُوَد آن را که چنین باده خورَد؟این چه عیب است بدین بیخردی؟ وین چه خطاست؟
بادهنوشی که در او روی و ریایی نَبُوَدبهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندانِ ریاییم و حریفانِ نفاقآنکه او عالِم سِرّ است، بدین حال گواست
فرضِ ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیموان چه گویند روا نیست، نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم؟باده از خونِ رزان است، نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب، خلل خواهد بود؟ور بُوَد نیز چه شد؟ مردم بیعیب کجاست؟
تأمل روانشناختی
«بادهنوشی که در او روی و ریایی نبود / بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست» ستایش اصالت است: یکی بودن ظاهر و باطن. زندگی با نقاب، انرژی روانی زیادی میگیرد. و «مردم بیعیب کجاست» یادآوری مهربانانهای است که همه ما عیب داریم؛ پذیرفتن این واقعیت، فشار نمایش بینقصی را برمیدارد.
پرسشی برای امشب
کجا احساس میکنی باید نقابی بزنی؟ اگر کمی واقعیتر باشی، از چه چیزی میترسی؟


