یاد باد آن روزها
یاد باد آن که نَهانَت نظری با ما بودرَقَمِ مِهرِ تو بر چهرهٔ ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چَشمت به عِتابم میکُشتمُعْجِزِ عیسَویَت در لبِ شِکَّرخا بود
یاد باد آن که صَبوحی زده در مجلسِ انسجز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رُخَت شمعِ طَرَب میافروختوین دلِ سوخته پروانهٔ ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگَهِ خُلق و ادبآن که او خندهٔ مستانه زدی صَهبا بود
یاد باد آن که چو یاقوتِ قدح خنده زدیدر میانِ من و لعلِ تو حکایتها بود
یاد باد آن که نگارم چو کمر بَربَستیدر رکابش مَهِ نو پیکِ جهانپیما بود
یاد باد آن که خراباتنشین بودم و مستوآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود
یاد باد آن که به اصلاحِ شما میشد راستنظمِ هر گوهرِ ناسُفته که حافظ را بود
تأمل روانشناختی
ردیف «یاد باد» در این غزل، مرور خاطرات شیرین گذشته است: «یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس / جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود». یاد خوش، میتواند منبع گرما و امید باشد، به شرط آنکه ما را در گذشته زندانی نکند. خاطرات خوب نشان میدهند چه چیزهایی برای ما ارزشمند است.
پرسشی برای امشب
کدام «یاد باد» تو را گرم میکند؟ آن خاطره چه ارزشی را به تو یادآوری میکند؟


