جز فنای خود تدبیری نبود
قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبودور نه هیچ از دلِ بیرحمِ تو تقصیر نبود
منِ دیوانه چو زلفِ تو رها میکردمهیچ لایقترم از حلقهٔ زنجیر نبود
یا رب این آینهٔ حُسن چه جوهر دارد؟که در او آهِ مرا قُوَّتِ تأثیر نبود
سر ز حسرت به درِ میکدهها بَرکردمچون شناسایِ تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قَدَت در چمنِ ناز نَرُستخوشتر از نقشِ تو در عالمِ تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کویِ تو رَسَمحاصلم دوش به جز نالهٔ شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتشِ هجران که چو شمعجز فنای خودم از دستِ تو تدبیر نبود
آیتی بود عذابْ اَنْدُهِ حافظ بی توکه بَرِ هیچ کَسَش حاجتِ تفسیر نبود
تأمل روانشناختی
«آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع / جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود» از دردی میگوید که فرد احساس میکند در آن خودش را از دست میدهد. اگر جدایی یا غم به جایی رسیده که احساس میکنی «تمام میشوی»، وقت آن است که از کسی کمک بخواهی. درد جدایی، با همراهی قابل عبور است.
پرسشی برای امشب
آیا در دردی هستی که احساس میکنی «خودت را تمام میکند»؟ امروز از چه کسی میتوانی کمک بخواهی؟


