رها کردن نقاب
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاستگفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم، دمی خوش بنشست؟که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لبِ خندان به زبان، لافی زدپیشِ عشاقِ تو شبها به غَرامت برخاست
در چمن، بادِ بهاری ز کنار گل و سروبه هواداریِ آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیانِ ملکوتبه تماشایِ تو آشوبِ قیامت برخاست
پیشِ رفتار تو پا برنگرفت از خِجلتسروِ سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببریکآتش از خرقهٔ سالوس و کرامت برخاست
تأمل روانشناختی
«حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری / کآتش از خرقهٔ سالوس و کرامت برخاست» از خستگیِ نقش بازی کردن میگوید. وقتی برای حفظ تصویرمان نزد دیگران زندگی میکنیم، آرامش از ما دور میشود. انداختن «خرقه» یعنی اجازه دهیم همانکه هستیم دیده شویم؛ و این، اغلب رهاییبخشتر از آن است که تصور میکنیم.
پرسشی برای امشب
کدام «خرقه» یا نقش را این روزها با زحمت به دوش میکشی؟ بدون آن، چه کسی هستی؟


