یار را به دنیا مفروش
دوش میآمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبیجامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود
جانِ عُشّاق سپندِ رخِ خود میدانستو آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه میگفت که زارَت بِکُشم میدیدمکه نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
کفرِ زلفش رَهِ دین میزد و آن سنگین دلدر پِیاش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریختالله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟
یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکردآن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظیا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟
تأمل روانشناختی
«یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد / آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود» هشداری است درباره قربانی کردن رابطههای ارزشمند برای سود مادی یا موقعیت. برادران یوسف، او را به بهای اندک فروختند و پشیمان شدند. پیوندهای عمیق، سرمایهای است که با هیچ چیز جایگزین نمیشود.
پرسشی برای امشب
آیا رابطهای ارزشمند را فدای کار، سود یا موقعیت کردهای؟ آن را چطور میتوانی دوباره جدی بگیری؟


