اوقات خوش آن بود که با دوست گذشت
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بودسر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویشبیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتادتا بود فلک، شیوهٔ او پردهدری بود
منظورِ خردمندِ من آن ماه که او رابا حُسنِ ادب شیوهٔ صاحبنظری بود
از چنگِ مَنَش اختر بَدمِهر به در بردآری چه کنم؟ دولتِ دورِ قمری بود
عُذری بِنِه ای دل، که تو درویشی و او رادر مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بود
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفتباقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرینافسوس که آن گنجِ روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل رابا بادِ صبا وقتِ سحر جلوهگری بود
هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظاز یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود
تأمل روانشناختی
«اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت / باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود» از مهمترین درسهای زندگی است: آنچه در پایان ارزشمند است، زمانهایی است که با عزیزان گذشت. و «بیچاره ندانست که یارش سفری بود» از دل بستن به کسی میگوید که ماندنی نبود.
پرسشی برای امشب
اگر به این هفته نگاه کنی، چقدر از «اوقات خوشش» با عزیزان گذشته است؟ چطور میتوانی بیشترش کنی؟


