صدای درونی که آرام نمیگیرد
چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاستسخنشناس نهای، جان من! خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآیدتبارک الله ازین فتنهها که در سرِ ماست
در اندرونِ منِ خستهدل ندانم کیست!که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد، کجایی ای مطرب؟بنال، هان که از این پرده، کارِ ما به نواست
مرا به کارِ جهان هرگز التفات نبودرخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست
نخفتهام ز خیالی که میپزد دلِ منخمارِ صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟
چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلمگَرَم به باده بشویید، حق به دستِ شماست
از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارندکه آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطربکه رفت عمر و هنوزم دماغ پُر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادندفضایِ سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست
تأمل روانشناختی
«در اندرون من خستهدل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست» توصیف دقیقی از حالی است که بیرون آرامیم و درون پر از هیاهو. هیجانهایی که بیان نمیشوند، خاموش نمیشوند؛ فقط صدایشان را درون ما بلندتر میکنند. نوشتن، حرف زدن یا موسیقی — همان «مطرب» حافظ — راهی است برای شنیدن این صدا.
پرسشی برای امشب
آن صدایی که درونت «در فغان و غوغا»ست چه میگوید؟ اگر بتوانی آن را در یک جمله بنویسی، چه میشود؟


