حیف اوقاتی که به بطالت برود
از سرِ کویِ تو هر کو به ملالت برودنرود کارش و آخِر به خجالت برود
کاروانی که بُوَد بدرقهاش حفظِ خدابه تَجَمُّل بنشیند، به جَلالت برود
سالک از نورِ هدایت بِبَرَد راه به دوستکه به جایی نرسد گر به ضَلالت برود
کامِ خود آخرِ عمر از مِی و معشوق بگیرحیفِ اوقات که یک سر به بطالت برود
ای دلیلِ دلِ گمگشته! خدا را مددیکه غریب اَر نَبَرَد رَه، به دلالت برود
حکمِ مستوری و مستی همه بر خاتِمَت استکس ندانست که آخِر به چه حالت برود
حافظ از چشمهٔ حکمت به کف آور جامیبو که از لوحِ دلت نقشِ جهالت برود
تأمل روانشناختی
«کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر / حیف اوقات که یک سر به بطالت برود» یادآوری ارزش زمان است. و «ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی / که غریب ار نبرد ره به دلالت برود» میگوید کسی که راه را گم کرده، با راهنما میتواند پیدا کند. کمک گرفتن، شرم نیست.
پرسشی برای امشب
کدام بخش از وقتت را «به بطالت» میگذرانی و دلت میخواهد تغییرش دهی؟


