شکر به صبر دست دهد
بخت از دهانِ دوست نشانم نمیدهددولت خبر ز رازِ نهانم نمیدهد
از بهرِ بوسهای ز لبش جان همیدهماینم همیسِتانَد و آنم نمیدهد
مُردم در این فِراق و در آن پرده راه نیستیا هست و پرده دار نشانم نمیدهد
زلفش کشید بادِ صبا چرخِ سِفله بینکانجا مجالِ بادِ وَزانَم نمیدهد
چندان که بر کنار چو پرگار میشدمدوران چو نقطه رَه به میانم نمیدهد
شِکَّر به صبر دست دهد عاقبت ولیبدعهدیِ زمانه زمانم نمیدهد
گفتم رَوَم به خواب و ببینم جمالِ دوستحافظ ز آه و ناله امانم نمیدهد
تأمل روانشناختی
«شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی / بدعهدی زمانه زمانم نمیدهد» از ترسی میگوید که فرصت صبر کافی نباشد. و «چندان که بر کنار چو پرگار میشدم / دوران چو نقطه ره به میانم نمیدهد» از احساس کنار گذاشته شدن. در این احساسها، یادآوری کارهایی که در اختیار ماست، آرامش میآورد.
پرسشی برای امشب
نگرانی که «زمان کافی نیست» چقدر ذهنت را مشغول میکند؟ در همین زمانی که داری، چه کاری از دستت برمیآید؟


