این غصه هم سر آید
گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآیدگفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموزگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندمگفتا که شبرو است او از راهِ دیگر آید
گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کردگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز بادِ صبح خیزدگفتا خُنُک نسیمی کز کویِ دلبر آید
گفتم که نوشِ لَعلَت ما را به آرزو کشتگفتا تو بندگی کن کاو بندهپرور آید
گفتم دلِ رحیمت کِی عزمِ صلح دارد؟گفتا مگوی با کس تا وقتِ آن درآید
گفتم زمانِ عِشرَت دیدی که چون سر آمد؟گفتا خموش حافظ کـاین غصّه هم سر آید
تأمل روانشناختی
این غزل گفتگویی شیرین است و در پایانش آرامشی عمیق: «گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد / گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید». همانطور که خوشیها گذشتند، غصهها هم میگذرند. و «گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد / گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید» از صبر برای زمان مناسب آشتی میگوید.
پرسشی برای امشب
کدام غصه این روزها همراه توست؟ اگر بدانی «این هم سر آید»، چطور با آن کنار میآیی؟


