راحتی بدون زحمت نیست
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمیدوظیفه گر برسد، مصرفش گُل است و نَبید
صَفیرِ مرغ برآمد، بَطِ شراب کجاست؟فَغان فتاد به بلبل، نقابِ گُل که کشید؟
ز میوههای بهشتی چه ذوق دریابدهر آن که سیبِ زَنَخدانِ شاهدی نَگَزید
مَکُن ز غُصّه شکایت که در طریقِ طلببه راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز رویِ ساقی مَهوَش گلی بچین امروزکه گِردِ عارضِ بُستان خطِ بنفشه دمید
چُنان کرشمهٔ ساقی دلم ز دست بِبُردکه با کسی دِگَرَم نیست برگِ گفت و شَنید
من این مُرَقَّعِ رنگین چو گُل، بخواهم سوختکه پیرِ بادهفروشش به جُرعهای نخرید
بهار میگذرد دادگسترا دریابکه رفت موسم و حافظ هنوز مِی نچشید
تأمل روانشناختی
«مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب / به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید» یادآوری میکند که دشواری، بخشی از هر مسیر ارزشمند است. و «بهار میگذرد دادگسترا دریاب / که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید» هشداری است که در گیرودار زحمت، لذت فصل را از دست ندهیم.
پرسشی برای امشب
در مسیری که زحمتش را میکشی، آیا فرصت «چشیدن بهار» را هم به خودت میدهی؟


