عشرت امروز را به فردا میفکن
ای صبا نَکهَتی از کویِ فُلانی به من آرزار و بیمارِ غَمَم راحتِ جانی به من آر
قلب بیحاصلِ ما را بزن اکسیرِ مرادیعنی از خاکِ درِ دوست نشانی به من آر
در کمینگاه نظر با دلِ خویشم جنگ استز ابرو و غمزهٔ او تیر و کمانی به من آر
در غریبی و فِراق و غمِ دل پیر شدمساغرِ مِی ز کفِ تازه جوانی به من آر
منکران را هم از این مِی دو سه ساغر بچشانوگر ایشان نَستانند روانی به من آر
ساقیا عشرتِ امروز به فردا مَفِکَنیا ز دیوانِ قضا خطِّ امانی به من آر
دلم از دست بِشُد دوش چو حافظ میگفتکای صَبا نَکهَتی از کویِ فلانی به من آر
تأمل روانشناختی
«در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم» از فرسودگی دوری میگوید؛ حال آشنای کسانی که سالها از خانه و عزیزان دورند. و «ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن» یادآوری است که شادی را به تعویق نیندازیم، بهویژه وقتی روزگار سخت است.
پرسشی برای امشب
در دوری یا غربت، چه شادی کوچکی را میتوانی امروز برای خودت بسازی؟


