مژدهای از دیار دوست
ای صبا نَکهَتی از خاکِ رَهِ یار بیاربِبَر اندوهِ دل و مژدهٔ دلدار بیار
نکتهای روحفَزا از دهنِ دوست بگونامهای خوش خبر از عالَمِ اسرار بیار
تا مُعَطَّر کُنَم از لطفِ نسیمِ تو مَشامشَمِّهای از نَفَحاتِ نفسِ یار بیار
به وفایِ تو که خاکِ رَهِ آن یارِ عزیزبیغباری که پدید آید از اغیار بیار
گَردی از رهگذرِ دوست به کوریِّ رقیببهرِ آسایش این دیدهٔ خونبار بیار
خامی و سادهدلی شیوهٔ جانبازان نیستخبری از بَرِ آن دلبر عیّار بیار
شُکرِ آن را که تو در عِشرتی ای مرغِ چمنبه اسیرانِ قفس، مژدهٔ گلزار بیار
کامِ جان تلخ شد از صبر که کردم بیدوستعشوهای زان لبِ شیرین شِکربار بیار
روزگاریست که دل چهرهٔ مقصود ندیدساقیا آن قدحِ آینهکردار بیار
دلقِ حافظ به چه ارزد؟ به مِیاش رنگین کنوان گَهاش مست و خراب از سَرِ بازار بیار
تأمل روانشناختی
«ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار / ببر اندوه دل و مژدهٔ دلدار بیار» از قدرت یک خبر خوش میگوید. و «شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن / به اسیران قفس مژدهٔ گلزار بیار» دعوتی است به کسانی که حالشان خوب است: خبر خوش را به کسانی که در «قفس» غماند برسانید.
پرسشی برای امشب
اگر حالت این روزها خوب است، به کدام «اسیر قفس» میتوانی مژده و امید برسانی؟


