هیچ کمالی ماندگار نیست
شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مستصَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست
اساسِ توبه که در محکمی چو سنگ نُمودببین که جامِ زُجاجی چه طُرفهاش بشکست
بیار باده که در بارگاهِ استغناچه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار و چه مست
از این رِباط دو در، چون ضرورت است رَحیلرِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پست
مقام عیش میسر نمیشود بیرنجبلی به حکمِ بلا بستهاند عهدِ الست
به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش میباشکه نیستیست سرانجامِ هر کمال که هست
شکوهِ آصِفی و اسبِ باد و منطقِ طیربه باد رفت و از او خواجه هیچ طَرف نبست
به بال و پَر مرو از ره که تیرِ پرتابیهوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست
زبانِ کِلکِ تو حافظ چه شُکرِ آن گویدکه گفتهٔ سخنت میبرند دست به دست
تأمل روانشناختی
«به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش / که نیستی است سرانجام هر کمال که هست» دعوتی است به رها کردن نگرانیِ دائمی درباره داشتن و از دست دادن. هیچ موفقیتی ابدی نیست و همین، فشار کمالگرایی را سبک میکند. و «مقام عیش میسر نمیشود بیرنج» یادآور است که رنج، جزئی طبیعی از هر خوشی واقعی است.
پرسشی برای امشب
نگران از دست دادن چه چیزی هستی؟ اگر بدانی هیچ چیز ماندگار نیست، امروز چطور از آن لذت میبری؟


